تبليغاتX
 ارمانهاي يه عاشق تنها خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی ، نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی ، من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم ، که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی ، بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را ، تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی ، مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند ، میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی

ارمانهای عاشق تنها

خدایا!

به من کمک کن،

به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم،

خدایا!

به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش

بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم.

خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و

شیرین ترین دعاگر باشم.

خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع

 آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در گوشش سر دهم ،

خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق

بگذارد و پذیرا شود...

 

ارمانهای عاشق تنها

از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

 

تو عروسک بودی من آخر قصه دونستم

 

تو وجوده خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

 

کاش می شد به این حقیقت بیش از اینا می رسیدم

 

سوختم وسوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم

 

کاش تو رو از روزه اول مثل امروزمی شناختم

 

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن

 

دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن


 

نوشته شده توسط ارمان در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


خوشا آنکس که جانش از تو سوزد     چوشمعی پای تاسربر فروزد

خوشا عشق وخوشا ناکامی عشق      خوشا بر رسوایی و بدنامی عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز  همه درد همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدایی           خوشا عشق و نوای بینوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها      درون شعله آتش افروختن ها

چو عاشقی از نگارش کام گیرد        چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر میداد لیلی کام مجنون              کجا افسانه میشد نام مجنون

هزاران دل به حسرت خون شده از عشق

                                               کس در این میان مجنون شده از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوختچراغش در جهان روشنتر افروخت

 نوای عاشقان در بینوائیست    دوام عاشقی ها در جدائیست

 

ای نشسته روبرویم شعله وار


خواهشت سوازندن شب های تار


پرده ی بیرنگیم را تو مبین

 
در پس این پرده روز و شب عجین


باغ ها روییده در چشمان تو


چشم تو سرسبزی پنهان تو


در نگاهت رویش اعماق من


 جان من تابان و خاموش است تن


گر لباس شب فروپوشیده ام


 صبح جان بین آسمان دیده ام


 این نه خاکستر که باغ شهله زاست


 سردیش از گردش خورشید هاست


خشم می دانم تو را در خویش سوخت


 چشم این پروانه را با ظعله دوخت


کاش با خشمت مرا می سوختی


 سرزنش دیگر نمی افروختی


 من نمی خواهم تو را ویران کنم


از غبارت خانه آبادان کنم


 باغ را ویرانگی پیوندهاست


 هر جدایی را نشان از بندهاست


 در دل ویرانه جز آباد نیست


 گریه را جز غنچه های یاد نیست


 چهره را از گریه شوی و سبز باش


آتش درماندگان را رمز باش

 

 

آی خدا دلگیرم ازت   ای زندگی سیرم ازت

ای زندگی میمیرم و    عمرم و میگیرم ازت

 


 

نوشته شده توسط ارمان در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


خیلی دوستت دارم ، این کلام مقدس را باور کن ...
از ته دل دوستت دارم ، این دل عاشقم را تنهایی در این گرداب زندگی رها نکن!
می خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگی کنم..
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه دیدار نکن!
دلم میخواهد تنها برای من باشی و قلبت تنها برای من بتپد ...
قلب من برای توست ، این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له نکن...
این لحظات زیبای عاشقی را هیچگاه از من نگیر
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روی آتش عشقم نریز!
مرا تنها نگذار و در سیلاب ناامیدی رها نکن....
به خدا خیلی دوستت دارم ، مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
قول بده تا ابد با من بمونی و مرا دوست دا
شته باشی

 لیلای این  مجنون خستهباش

برای همیشه

 

نامه عجيب عاشقانه

 

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."


 

به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


 

به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم

 

 

ساده است

ما که مثل هم گذر نکرده ایم

از میان کوچه های سخت تجربه

روشن است

توی ایستگاه من همیشه از در عقب سوار می شوم

سال و ماه را

توی دفترم به یاد روزهای با تو

ثبت می کنم

روزهای خستگی

بوی راحت عبور توست...

در کنار تو

برای تو

من فقط حضور مبهمی نشاط آورم

آه من برای تو

همیشه ایستگاه آخرم...

 

اینم یه عکس تکی و قدیمی و ناز  از هومن:

 

 

 


 

نوشته شده توسط ارمان در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت


ای مسافر


ای جداناشدنی


گامت را آرامتر بردار


از برم آرامتر بگذر

 
تا به كام دل ببينمت


بگذار از اشك سرخ


گذرگاهت را چراغان كنم

 
آه كه نمي دانی


سفرت روح مرا به دو نيم می كند

 
و شگفتا كه زيستن با نيمی از روح تن را مي فرسايد


بگذار بدرقه كنم


واپسين لبخندت را


و آخرين نگاه فريبنده ات را


مسافر من

روشنک.......




حکايت.... همان حکايت هميشگي ست ....

 

يکي هست .... يکي نيست.....

 

خط خطي هم ... همان خط خطي هاي هميشگي .......

 

دل .. دل اما .... دل هميشگي نيست... گرفته .....خيلي هم گرفته .....

مي فهمي؟!.

 





فردا همین طوری خواهم رفت ...

همینطوری ...

ساده ساده ، بی بار ، بی بندیل ، بی تاب

همینطوری موجز

همینطوری آزاد

فردا همینطوری خواهم رفت ...

همینطوری مینویسم برایت که بدانی

ساده ، خلاصه ، موجز

فردا بی اسباب خواهم رفت

همین نزدیکی ، اما دور

از تو ، از درد ، از داد

همین نزدیکی ، اما دور

از خود ، از دام ، از یاد

فردا همین نزدیکی خواهم بود ،

اما دور !!!

کاش تو هم با من بودی .

 




 

می دانم بر نخواهی گشت

زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت

می دانم که بر نخواهی گشت

چه اتفاقی بین ما افتاد

هرگز تکرار نخواهد شد

هزاران سال کافی نخواهد بود

برای من که خاطرات تو در ذهنم محو شود

و اکنون من اینجا هستم

می دانم که میگذارم فرار کنی

می دانم که تو را گم خواهم کرد

هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد

من اینجا هستم، عاشق تو

حذف شده از

عکس ها و دفترچه های خاطرات

تمام چیزها و یادگاری ها

نمی توانم درک کنم

دارم دیوانه می شوم

و کارهای مسخره

انجام می دهم

نامه هایی که نوشتم

هرگز نفرستادم

نمی خواستی که مرا بشناسی

نمی توانم بفهمم

که چقدر ابله بودم

مسئله اصلی، گذشت زمان است و وفاداری من

یک هزاره و هزاران سال دیگر و

کافی است برای عشق ورزیدن

اگر هنوز درباره من فکر می کنی

مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم





 

نوشته شده توسط ارمان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


باز هم سر خوردم
باز یکبار دگر
مثل هر روز که کارم این است

سفره ر امی چینم
کاسه ای درد و جامی ابهام و کمی نان کپک خوردهء شعر
ترشی بی عاری

سیر سیرم امروز بس که سر خورده ام از هرچه که هست
دشنه ام تیز برای کشتن
کشتن هرچه که در عمق دلم می جوشد
کشتن عشق ستایش رویا
کشتن هرچه که در من جاری ست
و مرا می سازد
زیر گوشم انگار یکنفر می خواند:
که تو ای خسته عاصی بگریز
تا به کی اینهمه سرخوردن و رنج
تا به کی بیماری
من مریضم آری
من مریض رنجم
من مریضم که بسازم با درد
من مریضم که تورا دوست بدارم بی عشق
به دلیلی کافی
که به اندام غرورم هر شب
زخم را می بافی

لج کنم با شب تبدار تنم
لج کنم با این حس
که به آرامی یک شعله به اندام یخم می پیچد
و کمی گرما را میچکاند در من
من مریض شرمم
من مریضم که خجالت بکشم از رویا و
وخجالت بکشم از یک چشم که مرا می پاید
ونگاهی که به خود می گوید :
آه این زن زیباست

میکشم گرما را
می کشم آتش چشمانم را
که مبادا روزی لرزه بر اندامی
از نگاهم افتد
آه من بیمارم
من که زن بودن خود را آرام میکشم در پستو
و سر سفره شام میخورانم به تو تا سیر شوی
سیر سیری از من
و مرا باز به خود می خوانی
و تو هم بیماری

شام امشب یخ کرد
تو بخور من سیرم
پیش پای تو کمی سر خوردم
و کمی نان کپک خورده شعر
کاسه ای درد
و جامی ابهام


 

نوشته شده توسط ارمان در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت


 

توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه
توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه
اگه دنیا را بیاری واسه من
اگه تو قصر بلوریت بنویسی اسم من

بری از خدا بخوای بخشش من
توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه
یه روزی باور من، قبله ایمان تو بود
عشق من تنفس هوای قرآن تو بود

همه باورام داغون کردی
هوای عشقم را مسموم کردی
توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه
راز من پیشت امانت بودش

پاسداریه از این راز عبادت بودش
گفتن با دگری ، به من خیانت بودش
خاطرم آزردی
حرمت راز مرا دزدیدی

به که گفتی که همه راز مرا فهمیدند ؟
به که گفتی که همه بر عشق من خندیدند ؟
من آواره شب
من درویش صبور

من قانع به خیال
تو مرا در پی چیزی دیدی ؟
به که گفتی که مرا در پی صیدت دیدند ؟
توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه

توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه
آبرویت به چه قیمت دادی ؟
چهار عدد برگه سبز !!!
قیمت یک گل پژمرده مریم

که زن آبله رو
پشت بن بست چراغ حرمت
به خلایق می داد !!!
حیف از آن گل مریم که برایت گفتم

حیف از خاطره آن گل مریم که تو پرپر کردی
حیف از صافی و از پاکی من
حیف از آنچه تو را باید بود
توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه
توی قلبم تو دیگه جایی نداری غریبه


 

نوشته شده توسط ارمان در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

 عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

 روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

 ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

 گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

 آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

 توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

 گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

 گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

 از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

 آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

 من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

 غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

 گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

 صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

 گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

 غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

 دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

 زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

 تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند


 

نوشته شده توسط ارمان در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت